شمع در تاریکی
وقتی ادمها فقط هنگام نیاز به یاد شما می افتند ناراحت نشوید
به خودتون ببالید که مانند یک شمع در هنگام تاریکی به ذهن انها خطور می کنید
وقتی ادمها فقط هنگام نیاز به یاد شما می افتند ناراحت نشوید
به خودتون ببالید که مانند یک شمع در هنگام تاریکی به ذهن انها خطور می کنید
چیزی از دست به تن ادم نزدیکتر نیست در حالی که اگر همین دست بشکند و فاسد شود
ان را می برند و یا داغ می کنند و خویشاوند کسی باش که محبت او به تو نزدیک باشد
گرچه نسب او به تو دور باشد و با کسی بیگانه باش که از دوستی با تو دوری می کند
گر چه نسبش نزدیک باشد
ای معلم
در رسایت من چه بگویم ای مظهر ایثار، اگر امروز هر علمی جامه ای از فخر میپوشد
ولی تو اصل و نسل و ریشه و بنیاد هر علمی
مگر ان دکتر که ناجی چندین جان است الفبا رو پیش تو یاد نگرفت
مگر ان افسران و قاضی و همه وزیر وزرا و مهندس ها زمانی پیش تو شاگردی نکردن
یعنی استادی تو یادشون رفته؟
اگر امروز مهندس ها ساختمان و جاده میسازندو دکتر با زحمت جان انسان رو از درد و رنج نجات میدهد
تو والاتر از انهایی چرا که تو خود انسان میسازی
ولی افسوس که تو مظلومی و ما تو را مظلوم می نامیم
چرا که مخلصانه ،خویش میسوزی برای ساختن
اما صد افسوس کسی قدر تو را هرگز نمی داند
بوی گل بوی بهاران می دهی
مثل شبنم بوی باران می دهی
آب بابا نان ندارد دست تو
خالی اما تو به ما جان می دهی
خوب می دانم اگر دارا شوی
به تمام کودکان نان می دهی
در جهانی خالی از مهر و صفا
بوی بخشش بوی احسان می دهی
بوی خوبی بوی بودن بوی مهر
بوی لطف خدای مهربان می دهی
هیچ چیز در دنیا انعطاف پذیر تر و سودمند تر از آب نیست.
با این وجود وقتی با چیز سخت یا محکمی بر خورد می کند،
هیچ کدام توان پایداری در برابر آن را ندارند چون راهی برای تغییر ندارند.
پس انعطاف پذیری بر استحکام چیره می شود و پر ثمر بر پر قدرت غلبه می کند.
همه این را می دانند ولی هیچ کس نمی تواند این طور باشد.
ش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
.
.
.
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است
تا ببندی چشم ... کورت می کند
تا شوی نزدیک ... دورت می کند !!
کج گشودی دست ... سنگت می کند !!
کج نهادی پای ... لنگت می کند !!
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند !!
با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا !!
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسأله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر این جا کجاست؟؟
گفت این جا خانه ی خوب خداست !!
گفت این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند !
با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟!
گفت آری خانه ی او بی ریاست ...
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش ... روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است !!
دوستی را دوست معنا می دهد
قهر هم با دوست معنا می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست ...
قهری او هم نشان دوستی است
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد ...
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود ...
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد !!
می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت ...
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند !!
می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد !!
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت ...
مثل این شعر روان و آشنا
پیش از این ها فکر می کردم خدا...
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید ![]()
نقش خانواده در پيشرفت تحصيلي فرزندان
صاحبنظران تعليم و تربيت بر اين عقيده اند كه والدين با همكاري و كمك به معلمان در زمينه
پيشرفت تحصيلي فرزندان خود مي توانند بسيار موثر واقع شوند
. اين مساله به خصوص در دورهابتدايي بسيار حائز اهميت است
. تحقيقات متعدد نشان مي دهد پيشرفت تحصيلي دانش آموزاني كهوالدين آنان افرادي آگاه و با سواد هستند و بهتر به راهنمايي آنان مي پردازند بيشتر است
. نقشوالدين در پيشرفت تحصيلي دانش آموزان موثر بوده كمك و راهنمايي آنها از اهميت ويژه اي
برخوردار است
. بنابراين راهنمايي تحصيلي فرزندان امري است بسيار ضروري و نمي توانكارآموزش و تربيت را تنها به معلم و مدرسه محول ساخت و از نقش خانواده در اين زمينه غافل
شد
. دانش آموزان اوقات زيادي را در منزل مي گذرانند و علاوه بر اينكه تحت تاثير اعمال و رفتاروالدين هستند از آنها انتظار كمك و راهنمايي نيز دارند
. يكي از حقوق طبيعي كودكان برخورداري ازكمك و راهنمايي والدين مي باشد
. امام سجاد (ع) مي فرمايند : و اما حق خردسال مهرورزي با وي وپرورش اوست و گذشت از او و پرده پوشي و نرمش با او و كمك به او و پرده پوشي خطاهاي
كودكي او زيرا آن سبب توبه است و مدارا كردن با كودك و تحريك نكردن او،زيرا كه اين به رشد او
نزديكتر است.

باران که می بارد خیلی چیزها می آید.
شادی، غم، دلتنگی، خدا، مهربانی، انتظار، زمین،آسمان،
کودکی، خنده، گریه،بازی، خاک، دور، نزدیک، توپ،
دوچرخه، قایم باشک، مهر، شعله...
پیام از خدا:
دستت را زیر باران بگیر.
به اندازه ی قطره هایی که توانستی بگیری دوستم داری.
به اندازه ی همه قطره هایی که نتوانستی بگیری من دوستت دارم!

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند
آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند
آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند
آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند
آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند
آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند