شاگرد با هوش

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.


نام آن شاگرد زیرک آلبرت انیشتین بود.



وصف ناشدنی

آسمان را گفتم :
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی ؟
صاحب رفعت دیگر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !!!
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم !
…


خاک را پرسیدم :
می توانی آیا
دل مادر گردی ؟
آسمانی شوی و خرمن اختر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم !
…
این جهان را گفتم :
هستی کون و مکان را گفتم : 

می توانی آیا
لفظ مادر گردی ؟
همه ی رفعت را
همه ی عزت را
همه ی شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت و شوکت و شان کم دارم !
عزت و نام و نشان کم دارم !
…
آن جهان را گفتم :
می توانی آیا
لحظه ای دامن مادر باشی ؟
مهد رحمت شوی و سخت معطر باشی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم !
آنچه در سینه ی مادر بوُد آن کم دارم !
…
روی کردم با بحر :
گفتم او را آیا
می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه
پای تا سر ، همه مادر گردی ؟
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص و محدودم
بهر این کار بزرگ
قطره ای بیش نیم
طاقت و تاب و توان کم دارم !
…
صبحدم را گفتم :
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل و قند بریزد از تو ؟
لحظه ی حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
گل لبخند که روید ز لبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت !
در بهشت دگری نتوان جست !
من از آن آب حیات
من از آن لذت جان
که بود خنده ی او چشمه ی آن
من از آن محرومم
خنده ی من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خنده ی او
خنده ی او روح است
خنده ی او جان است
جان روزم من اگر ، لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر ، روح و روان کم دارم
…
کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی ؟
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم !
قدرت شرح و بیان کم دارم !
…
در پی عشق شدم
تا در آیینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم او در دم جان پرور مشکین نسیم
دیدم او در پرش نبض سحر
دیدم او در تپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمه ی زیبایی
بلکه او درهمه ی عالم خوبی ، همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود


نامه ای به زبان ریاضی به امام زمان (عج)

اقای من : تو در نهایتی خواهی آمد که حد تابع دنیا نیست.تو در کنجی از جغرافیای زمین طلوع خواهی کرد که جواب نهایی تمام معادلات زمین است.

آقای من : بیا که اوضاع معکوس شده است.منحنی ارزشها نزولی اکید است. نمودار حرکت ما انسانها پر از اکسترمم شده است.

سرور من : روز هفتم هفته که دلم مشتق شده است،اشتیاق دیدار تو را با دعای ندبه در هم می آمیزم و با تو به زمزمه می نشینم. زمزمه ای که واحدهای آن کم است ولی تو آن را می شنوی.

آقا جان: تمام سوالات ذهنم را به صورت دستگاه های چند معادله و چند مجهولی در آورده ام و برای جوابهای آن راهی جز مبهم بودن نیافته ام.

هر چه به مشتاقان و منتظران تو می نگرم در معادله زندگی هیچ کدام در دنیای حقیقی ریشه ای ندارند مگر در دنیای مختلط فریب و دروغ.

سرور خوبم: با خود عهدمی بندم ،مهر و محبت تو را با نوشتن نام زیبایت بر مقدمه تمام ترسیم شده تدریسم تقسیم کنم و هزار بار بر این سطر نام تو را در ذکر تمام خوبیهایت ضرب کنم و با دل منتظرم جمع ببندم.

 

مولای من: سری به سریها و دنباله های منتظرانت بزنیم که سیگمای تمام آنها به ٣١٣ تن می رسد ،چه فاجعه ای است این دنیا ،مگر اوضاع قرینه شود یا محور زندگیها انتقال یابد تا زمینه آمدنت در مختصات دنیا فراهم شود.زمانی که با خود می اندیشم که کدام رابطه و ضابطه باعث خواهد شد بین من و شما زوج مرتب شکل گیرد دیدم و درک کردم که به راستی شرط برقراری این است که اگر مولفه ی اول یکرنگ و صمیمی بود مولفه دوم هم یکرنگ و صمیمی باشد.

 

اینجا وقتی دلم می گیرد انتظار تو را مدلسازی می کنم .تمام ابعاد ایمانم را در حکم ذره می بینم و آنچه به من آرامش می دهد این است که به هندسه عبادت روی آورم و در مستطیل سجاده سر بر دایره مهر تو گذارم و از خدای تو مهرت را طلب کنم.

باور کن در کلاس درسم بارها گفته ام ،دانش آموز عزیز در فضای نمونه ی زندگی انسانها پیشامدی بنویسید که تعداد منتظران شما رقم بزند .به امید آنکه در بررسی احتمال ظهورت عددی نزدیک به یک ببینم.بارها گفته ام همنهشتی انسان و ایمان وقتی برقرار است که ایمان بین تمام انسانها برقرارباشد و باقیمانده ربا و کذب نیاورد.

 

اما…. میدانم و خوب میدانم،

تو روزی خواهی آمد که تصاعد خوبیها برقرار باشد،

که ارتفاع عدالت بر قاعده دنیا قابل ترسیم باشد،

که مساحت دنیا فضای پیوسته خوبیها باشد،

که از جمکران تا وادی سهله خط مستقیم عشق باشد،

که انتظار و اشتیاق تنها مجهول مساله انسانها باشد.

*به امید طلوع آقا در بیکران دنیا*

 

باتشکر از وبلاگ: زنگ ریاضی



چه زیبا شکل می گیری ... !!!

میگن با هرکی دوست بشی شکل و فرم اونو می گیری .... فکرشو بکن اگه با خدا دوست بشی ؛

چه زیبا شکل می گیری ... !!!

سی کار ۳۰ ثانیـه ای بـرای تغییـر دادن دنیـا


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



رفتـــار و طرز برخورد، شالوده و پایه ی موفقیت است. یـک انسان سخاوتمند با رفتار و منشی مثبت مطمئناً کــامیاب خواهد شد. اگر رفتارتان را تغییر دهید، ادراکتان، اعمالتان و زندگیتان را تغییر داده اید و با تغییر تـک تـک زنــدگی ها، دنیا تغییر خواهد کرد. پس پیش بسوی تغییرات اساسی ...





در ایــــن مـقاله ۳۰ نوع کار را عنوان مـی کـنیم که هر کدام فقط ۳۰ ثانیه زمان می برد! تــصورکنید اگر میلیون ها یا بیلیون ها انسان روی زمین فـقط یکی از این کارها را انجام بدهند، دنیا چطور تغییر میـکند؟ به همین خاطر سعی کردیم راه های جدیدی برای رشد و پیشرفت شخصی برایتان عنوان کنیم که می توانید در کمتر از ۳۰ ثانیه آنها را انجام دهید.
1. 
تُن صدایتان را تغییر دهید. برای ۳۰ ثانیه سعی کنید نرم تر، آرام تر، و کمی خوشایندتر صحبت کنید. با نتایج شگفت انگیزی روبه رو خواهید شد. آیا می دانستید وقتی با صدای نرمتر و آرام تر به بچه ها دستور بدهید، نسبت به اینکه سرشان داد بزنید، تاثیر بیشتری خواهد داشت؟ اگر در کار خسته شده اید، حتی فقط برای ۳۰ ثانیه سعی کنید لحن صدایتان را آرام تر کنید، شاید زودتر به نتیجه رسیدید!2. ایده های قدیمیتان را به یاد آورده و دوباره آنها را از سر گیرید. برای ۳۰ ثانیه، ایده قدیمیتان را دوباره امتحان کنید. آیا این ایده ی یک اختراع، یک پروژه کاری، یا کاری بوده که به نظرتان خسته کننده می آمده؟ یکی از آن کارها را انتخاب کرده و یکبار دیگر امتحانش کنید. تصور کنید اگر همه ی آدم ها اینقدر جرات داشتند که از نبوغ خدادادی در جهت استعدادهایشان بهره گیرند چه می شد؟ می دانید چه چیزهای جدیدی در دنیا ابداع می شد؟3. برای ۳۰ ثانیه به یک نفر یک فرصت دوباره بدهید. یکبار دیگر به حرفهایش گوش دهید یا یک بار دیگر به او فرصت دهید شاید که تغییر کرده باشد.4. به فرزندانتان بگویید "دوستتان دارم" و "به شما افتخار می کنم." به چشمهایشان نگاه کنید، و به آنها نشان دهید که چقدر برایشان ارزش قائلید. تصور کنید اگر همه ی والدین ۳۰ ثانیه در روز هم که شده به فرزندانشان اطمینان خاطر می دادند، دنیا چه تغییری می کرد.5. دفعه ی بعدی که منتظر خشنودی آنی یا چیزی بودید که نمی توانید در همان لحظه داشته باشید، برای آنچه که در حال حاضر دارید، ۳۰ ثانیه از خدا تشکر و قدردانی کنید. اینکار باعث تغییر رفتارتان خواهد شد.6. سی ثانیه محکم تر و صاف تر بایستید و سرتان را بالاتر بگیرید. در چشمهای دیگران نگاه کنید و با اطمینان بیشتر راه بروید. ببینید چه احساس خوبی دارد.
7. 
کاری را که قبلاً از انجام آن دست کشیده اید و نیمه رها کرده اید را انتخاب کنید که امروز انجامش دهید. ۳۰ ثانیه بیشتر طول نمی کشد که برای انجام کاری تصمیم بگیرید. قولتان را پیش خودتان نگه دارید و مطمئن باشید که حتماً انجامش خواهید داد.
8. 
به هم ریختگی هایی که کس دیگری ایجاد کرده را تمیز و مرتب کنید.
9. 
از کسی تعریف و تمجید کنید.
10. 
برای چیزی یا کسی که باورش دهید بایستید. یک جمله ی حمایت کننده، حوزه ی نفوذ شما را گسترده تر خواهد کرد.
11. 
کسی را در کارش تشویق کنید و به او اطمینان خاطر بدهید. به او بگویید که "تو می توانی!" او را باور داشته باشید و این باور را نشان دهید.
12. 
کسی را که دوست دارید بیشتر با او آشنا شوید را به خانه تان دعوت کنید. میتوانید شام را کنار هم صرف کنید. از این دعوت برای یک دوستی تازه استفاده کنید.
13. 
به مدت ۳۰ ثانیه در جمع همسرتان را ناز و نوازش کنید. دستتان را پشتش بکشید، انگشتانتان را در موهایش فرو ببرید، نرم و آرام بغلش کنید، دستش را به نرمی فشار دهید، یا حتی یک بوسه تند و چابک. خیلی خوب است اگر بچه هایتان بفهمند که پدر و مادرشان همدیگر را دوست دارند و برای ابراز علاقه به هم راحت هستند. مطمئناً اگر همه ی زوج ها فقط ۳۰ ثانیه در روز برای چنین کاری وقت میگذاشتند، اینقدر زندگی های زناشویی درهم و برهم نبود.
14. 
یک کلمه ی جدید (کلمه ای از زبانی خارجی که به خوبی به آن تسلط ندارید) یا یک چیز تازه در مورد یک فرهنگ دیگر را یاد بگیرید.
15. 
چکی به مبلغ %۱۰ از حقوق ماهانه تان بنویسید و به مؤسسات خیریه هدیه کنید.
16. 
هر روز ۳۰ ثانیه برای غالب آمدن بر ترس ها و شجاعانه روبه رو شدن با همه ی موقعیت های زندگیتان دعا کنید. رفتاری مثبت و هدفی مثبت در ذهن داشته باشید. برای کارهای آن روزتان طبق اولویت ها برنامه ریزی کنید. بعد از ۳۰ ثانیه برای تغییر آماده خواهید بود.
17. 
از کسی بپرسید، "حالت چطور است" و واقعاً به جوابی که به شما می دهد خوب گوش کنید.
18. 
بیست هزار تومان در یک پاکت گذاشته و با عنوان "ناشناس" برای کسی بگذارید که می دانید به آن احتیاج دارد. نیکوکاری بدون اینکه شناخته شوید احساسی فوق العاده در شما ایجاد خواهد کرد. امتحان کنید!
19. 
یک اقدام سریع برای محیط زیست بکنید. به پرنده ها غذا بدهید، زباله ها و آشغال ها را جمع و جور کنید و …
20. 
یک صبحانه ی عالی برای خود انتخاب کنید (انرژی روزانه ی خود را با یک تصمیم ۳۰ ثانیه ای شروع کنید). کمتر مواد قندی بخورید و بیشتر پروتئین و میوه بخورید و صبحانه ای سالم و مقوی برای خود انتخاب کنید.
21. 
اگر خیلی وقت است که درون خانه یا شرکت هستید، بیرون بروید و اجازه بدهید که نور آفتاب روی صورتتان بنشیند. اینکار حالتان را خیلی سریع بهبود خواهد داد.
22. 
وقتی کسی از شما تقاضای کمک خواست (کمک مالی)، پاسخ مثبت بدهید.
23. 
برای انتخابات ثبت نام کنید. ۳۰ ثانیه برای ثبت نام وقت بگذارید و فرم را پر کنید. با اینکار هر وقت موقع انتخابات شهر یا کشورتان رسید می توانید در این فعالیت مردمی شرکت کنید.
24. 
یک دانه بکارید (یا اگر وارد هستید، یک نهال بکارید). تصور کنید اگر میلیون ها آدم روی زمین این کار را بکنند دنیا چه تغییری خواهد کرد.
25. 
چراغ اتاقهایی که خالی است را خاموش کنید (لامپ اضافی خاموش). هر ۳۰ ثانیه هم، ارزش دارد.
26. 
در سطل زباله ی خانه چند کیسه ی زباله بگذارید تا انواع مختلف زباله ها را جداگانه دور بریزید. شما بازیافت زباله را از همین امروز شروع کرده اید.
27. 
یک عادت بدتان را در ۳۰ ثانیه ترک کنید. و ۳۰ ثانیه به ۳۰ ثانیه آن را تکرار کنید.
28. 
سی ثانیه بخندید. استرستان فروکش خواهد کرد.
29. 
آب بنوشید.
30. 
سی ثانیه از هر آنچه که دارید احساس رضایت کنید و همیشه قدردان نعمت های خداوند سبحان باشید
.

Layman's 10 Commandments قوانيـن ليـمن (بسیـار آموزنـده)


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 

Someone has written these beautiful words. Must read and try to understand the deep meaning of it.
 They are like the Ten Commandments to follow in life all the time.

شخصی این کلمات زیبا را نوشته است. باید آنها را خواند و معنای عمیق آنها را درک کرد.
آنها همچون ده فرمان هستند که باید در زندگی همواره مورد تبعیت قرار بگیرند.
 

1] Prayer is not a "spare wheel" that you pull out when in trouble,
but it is a "steering wheel" that directs the right path throughout.

دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی از ان استفاده کنی
بلکه فرمان است که راه به راه درست هدایت می کند.
 

2] Know why a Car's WINDSHIELD is so large & the Rear view Mirror is so small?
Because our PAST is not as important as our FUTURE. So, Look Ahead and Move on.

می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین آنقدر بزرگه ولی آینه عقب آنقدر کوچیکه؟
چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده. 
 

3] Friendship is like a BOOK. It takes few seconds to burn, but it takes years to write.

دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه.
 

4] All things in life are temporary. If going well, enjoy it, they will not last forever.
If going wrong don't worry, they can't last long either.

تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت.
اگر بد پیش می ره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت.

 

5] Old Friends are Gold! New Friends are Diamond! If you get a Diamond, don't forget the Gold!
Because to hold a Diamond, you always need a Base of Gold!

دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن
چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.

 

6] Often when we lose hope and think this is the end,
GOD smiles from above and says, "Relax, sweetheart, it's just a bend, not the end!

اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخر خطه،
خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم، این فقط یک پیچه نه پایان.
 

7] When GOD solves your problems, you have Faith in HIS abilities;
when GOD doesn't solve your problems HE has Faith in your abilities.

وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری.
وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره.
 

8] A blind person asked St. Anthony: "Can there be anything worse than losing eye sight?"
He replied: "Yes, losing your vision!"

شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟
او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت. 
 

9] When you pray for others, God listens to you and blesses them,
and sometimes, when you are safe and happy, remember that someone has prayed for you.

وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آنها را اجابت می کند
و بعضی وقتها که شما شاد و خوشحال هستید یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است.
 

10] WORRYING does not take away tomorrow's Trouble, it takes away today's PEACE.

نگرانی مشکلات فردا را دور نمی کند بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.

منبع :پرشین استار

 

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!!


وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان  عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم. 

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید. 

با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید!

 

منبع:خبرنامه مردمان

 

روش تربیت فرزندان در سنین مختلف


چطور می‌توانید کاری کنید که فرزند یک ساله‌تان به دستگاه DVD نزدیک نشود؟ وقتی فرزند دبستانی‌تان از مدرسه به خانه می‌آید کفش‌هایش را پرت می‌کند، چه باید بکنید؟ چطور می‌توانید فرزندتان را ملزم به احترام گذاشتن به قدرت و نفوذتان کنید؟

سن فرزندتان هر چه باشد، داشتن ثبات‌قدم در تربیت اهمیت زیادی دارد. اگر والدین به قوانین و عواقبی که خودشان تعیین کرده‌اند پایبند نباشند، بچه‌ها هم اینکار را نخواهند کرد.

در زیر به چند ایده برای تربیت و تادیب بچه‌ها در سنین مختلف اشاره می‌کنیم.

نوزادی تا 2 سالگی

نوزادان و بچه‌های نوپا به طور غریزی کنجکاو هستند. به همین علت باید اشیاء وسوسه‌انگیزی مثل تجهیزات تلویزیون و ویدئو، باندها، جواهرات و مخصوصاً وسایل بهداشتی و داروها را از دسترس آنها دور نگه دارید.

وقتی فرزندتان به سمت یک شیء خطرناک حرکت می‌کند، آرام به او بگویید، "نه" یا بچه را از آن جا بردارید و حواس او را به یک چیز دیگر مشغول کنید.

روش فاصله انداختن می‌تواند روش تربیتی بسیار خوبی برای کودکان نوپا باشد. مثلاً برای بچه‌ای که غذا را پخش یا پرت می‌کند، باید توضیح داد که چرا آن کار قابل‌ قبول نیست و برای یک تا دو دقیقه او را به یک جای دورتر—مثلاً صندلی آشپزخانه یا پله‌ها—ببرید تا آرام شود (فاصله انداخن طولانی برای بچه‌های نوپا موثر نیست).

خیلی مهم است که یادتان باشد به هیچ عنوان نباید بچه‌ای را در هر سنی که باشد بزنید. مخصوصاً اینکه نوزادان و بچه‌های نوپا قادر نیستند رابطه بین رفتار و تنبیه بدنی را درک کنند. فقط درد آن را احساس خواهند کرد.

و فراموش نکنید که بچه‌ها با دیدن بزرگترها، مخصوصاً والدینشان، یاد می‌گیرند. دقت کنید که رفتارهایتان الگوی مناسبی برای فرزندانتان باشد. وقتی خودتان همیشه وسایلتان را مرتب کنید، فرزندتان هم یاد می‌گیرد که بعد از بازی کردن اسباب‌بازی‌های خود را جمع کند.

3 تا 5 سالگی

هرچه فرزندتان بزرگتر می‌شود، رابطه بین اعمال و عواقب آن را درک می‌کند و دقت کنید که قوانین خانه را به خوبی برای او بیان کنید.

قبل از اینکه فرزندتان را برای رفتاری تنبیه کنید، چیزی که از او انتظار دارید را برایش توضیح دهید. مثلاً، اولین باری که فرزند سه ساله‌تان برای تزئین کردن دیوار اتاق نشیمن از مدادنقاشی‌هایش استفاده کرد، باید برای او توضیح دهید که اجازه این کار را ندارد و اگر دوباره اینکار را تکرار کند چه اتفاقی می‌افتد (مثلاً باید دیوار اتاق را خودش تمیز کند یا دیگر نمی‌تواند تا آخر آن روز از مدادرنگی‌هایش استفاده کند). اگر چند روز بعد این اتفاق تکرار شد، به او یادآور شوید که مدادرنگی فقط برای استفاده روی کاغذ است و عاقبتی که گفته بودید را عملی کنید.

هرچه والدین زودتر این الگوی "من قوانین را تعیین می‌کنم و از تو انتظار دارم گوش دهی و عواقب آن را بپذیری" را مقرر کنند، برای همه بهتر خواهد بود. بااینکه بعضی اوقات برای والدین راحت‌تر است که گاهی بعضی از رفتارهای بد را نادیده بگیرند و آن تنبیه همیشگی را برای آن اجرا نکنند، اما رویکرد جالبی نیست. داشتن ثبات‌قدم رمز تادیب موثر است و تصمیم‌گیری درمور قوانین برای والدین خیلی مهم است (والدین به همراه هم نه تکی).

وقتی تصمیم گرفتید که چه رفتارهایی باید مورد تنبیه قرار گیرد، فراموش نکنید که برای رفتارهای خوب هم پاداش تعیین کنید. تاثیرات مثبت تحسین و تمجیدهایتان را دست‌کم نگیرید—تادیب کردن فقط تنبیه نیست، بلکه شناختن رفتارهای خوب هم هست. بعنوان مثال، اینکه بگویید، "من به تو افتخار می‌کنم که اسباب‌بازی‌هایت را به بقیه بچه‌ها هم دادی" معمولاً بسیار موثرتر از تنبیه کردن کودک بخاطر رفتار عکس آن است. و دقت کنید، زمانیکه می‌خواهید فرزندتان را تحسین کنید، حتماً کاری که برای آن تحسین می‌شود را مشخص کنید.

اگر فرزندتان رفتار غیرقابل‌قبول خود را ادامه داد، صرفنظر از واکنش شما، جدولی درست کنید که هرکدام از روزهای هفته در آن یک خانه داشته باشند. تصمیم بگیرید که قبل از تنبیه چند مرتبه فرزندتان می‌تواند یک رفتار بد را تکرار کند یا چند مرتبه باید یک رفتار خوب را نشان دهد تا به او پاداش بدهید. جدول را روی یخچال نصب کنید و هر روز رفتارهای خوب و بد را در آن یادداشت کنید. این باعث می‌شود حساب امور دست شما و فرزندتان باشد. اگر این روش موثر واقع شد، فرزندتان برای یاد گرفتن کنترل رفتارهای بد خود تشویق کنید.

برای بچه‌های این سن هم روش فاصله انداختن می‌تواند موثر باشد. محل مناسبی را برای این منظور تعیین کنید که هیچ چیزی برای پرت کردن حواس در آن نباشد و باعث شود که فرزندتان در آن محل به رفتار خود فکر کند. یادتان باشد، فرستادن بچه به اتاقی که در آن کامپیوتر، تلویزیون یا امثال آن هست، اصلاً موثر نخواهد بود. طول مدت زمان را فراموش نکنید و مدت زمانی را انتخاب کنید که برای فرزندتان موثر باشد. متخصصین می‌گویند که به ازای هر سال از سن، یک دقیقه زمان لازم است. برخی دیگر از متخصصین توصیه می‌کنند که این فاصله را تا مدتی ادامه دهید که کودک آرام شود.

خیلی مهم است که کار درست را به فرزندمان یاد بدهیم نه اینکه فقط بگوییم چه کاری غلط است. مثلاً به جای اینکه بگویید، "روی مبل نپر" سعی کنید بگویید، "بنشین روی مبل و پاهات رو بگذار روی زمین."

6 تا 8 سالگی

روش فاصله انداختن و عاقبت کار، روش‌های تادیبی موثری برای این گروه سنی است.

درمورد این گروه سنی هم داشتن ثبات قدم در تادیب نقش مهمی دارد. سعی کنید به هر حرفی که می‌زنید عمل کنید، درغیراینصورت قدرت و نفوذ خودتان را زیر سوال می‌برید.  بچه‌ها باید باور کنند که به هر حرفی که می‌زنید عمل می‌کنید. این به آن معنی نیست که نمی‌توانید یک شانس دوباره به کودک بدهید اما باید کاری که می‌گویید را انجام دهید.

دقت کنید در موقع عصبانیت تهدیدهای تنبیهی غیرواقعی تعیین نکنید (در را ببند وگرنه دیگه اجازه نمیدم تلویزیون تماشا کنی!) زیرا انجام ندادن آن تهدید همه تهدیدهای شما را زیر سوال خواهد برد. 

تنبیهات بزرگ قدر شما بعنوان پدر یا مادر را از بین می‌برد. اگر دختر یا پسرتان را برای یک ماه تنبیه کنید، او دیگر انگیزه‌ای برای تغییر رفتارش نخواهد داشت زیرا دیگر همه چیز از او گرفته شده است.

9 تا 12 سالگی

بچه‌های این گروه سنی را نیز مثل سایر گروه‌های سنی می‌توان با عواقب طبیعی تادیب کرد. وقتی بچه‌ها بزرگ می‌شوند و استقلال و مسئولیت بیشتری می‌خواهند، آموزش کنار آمدن با عواقب رفتارشان روشی موثر و مناسب برای تادیب آنهاست.

به طور مثال، اگر تکالیف خانه بچه پنجم دبستانیتان تا موقع خواب تمام نشده است، آیا باید او را بیدار نگه دارید تا تکالیفش را انجام دهد یا خودتان به او کمک کنید؟ مطمئناً نه. اگر اینکارها را بکنید فرصت دادن یک درس مهم به او را از دست می‌دهید. اگر تکالیف او کامل نیست، فرزندتان بدون تکلیف فردا به مدرسه خواهد رفت و عواقب گرفتن نمره منفی را تحمل خواهد کرد.

برای والدین طبیعی است که بخواهند فرزندانشان را از اشتباه نجات دهند، اما در طولانی مدت با اجازه این اشتباهات گاه‌گاه، لطف بزرگی در حق فرزندانشان می‌کنند. بچه‌ها متوجه می‌شوند که رفتار نادرست چه معنایی دارد و احتمالاً آن اشتباهات را دیگر تکرار نمی‌کنند. اما، اگر فرزندتان از این عواقب طبیعی رفتارهایش درس نمی‌گیرد، خودتان عواقبی برای آن تعیین کنید تا رفتارش اصلاح شود.

13 سالگی به بالا

تا اینجا پایه و زمینه فرزندتان را آماده کرده‌اید. فرزند شما می‌داند که از او چه انتظاری می‌رود و اینکه شما به حرفی که درمورد تنبیهات و رفتار بد می‌زنید عمل می‌کنید. اینجا نباید همه چیز را رها کنید—برای نوجوانان هم تادیب به همان اندازه کودکان اهمیت دارد. درست مثل کودک 4 ساله‌ای که لازم است برای او زمان خواب تعیین کنید، فرزند نوجوانتان هم نیاز به تعیین حد و مرز دارد.

درمورد انجام تکالیف، ملاقات دوستان و ارتباط با جنس مخالف برای او قانون تعیین کنید و در این موارد از قبل با او حرف بزنید تا هیچ سوءتفاهمی ایجاد نشود. نوجوان شما ممکن است هر ازگاهی شکایت کند اما خواهد فهمید که کنترل او به دست شماست. حتی نوجوانان هم می‌خواهند که برای آنها محدوده تعیین شود و در زندگیشان قانون باشد، حتی اگر آزادی و مسئولیت بیشتری به آنها بدهید.

وقتی نوجوانتان قانونی را می‌شکند، گرفتن امتیازاتش بهترین روش برخورد به نظر می‌رسد. بااینکه مثلاً گرفتن ماشین از او برای یک هفته مشکلی ندارد اما مطمئن شوید که حتماً با او در این مورد حرف بزنید که دیرتر از وقت تعیین شده به خانه آمدن غیرقابل قبول است.

فراموش نکنید که کنترل بعضی از مسائل را به فرزند نوجوانتان بدهید. اینکار نه تنها تعداد دعواها و مشاجرات شما را کمتر می‌کند، بلکه باعث می‌شود به تصمیمات شما احترام بگذارد. می‌توانید او را آزاد بگذارید درمورد لباس‌ها، مدل مو یا وضعیت اتاق خودش تصمیم‌گیری کند. با بزرگتر شدن فرزندتان، این حیطه کنترل گسترده‌تر می‌شود.

خیلی خوب است که روی نقاط مثبت متمرکز شوید. بعنوان مثال، با اجازه دادن به او برای دیرتر برگشتن به خانه، به جای زودتر قرار دادن ساعت رفت‌و‌آمد بعنوان تنبیه، رفتاری مثبت نشان دهید.

نکته ‌ای درمورد تنبیه ‌بدنی

احتمالاً هیج نوع تادیبی بحث‌برانگیزتر از تنبیه‌بدنی نیست. در زیر به چند دلیل اصلی برای عدم انجام آن اشاره می‌کنیم:

•
تنبیه بدنی به بچه‌ها یاد می‌دهد که وقتی عصبانی هستند می‌توانند دیگران را بزنند یا به آنها آسیب وارد کنند.
•
تنبیه‌ بدنی می‌تواند صدمه جسمی به بچه‌ها بزند.
•
تنبیه بدنی به جای اینکه به بچه‌ها یاد بدهد چطور رفتار خود را تغییر دهند، آنها را از والدینشان می‌ترساند.
•
برای بچه‌هایی که به دنبال جلب توجه هستند، تنبیه‌بدنی حتی نوعی پاداش است—در هر حال برای آنها توجه منفی بهتر از فقدان توجه است.

منبع:پرشین وی

 

چشمانت با من گفتند فردا روز دیگریست......

چشمانت با من گفتند فردا روز دیگریست......
چشمانت با من گفتند فردا روز دیگریست......
گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!

گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!

نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!


ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش...
فردا روز دیگر ے ست !
 

سکوت

بعضی وقت ها سکوت میکنی چون انقدر رنجیده ای که نمیخواهی حرف بزنی

اما بیشتر سکوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمیتونه غمی رو که تو در

وجودت داری توصیف کنی ...